داستان
داستان قوچ قوی و فداکار
روزی ، روزگاری در یک دشت بزرگ و سرسبز یک چوپان مهربون گوسفندانش را به چرا برد .
چوپان داستان ما یک سگ با وفا هم داشت که نگهبان گوسفندان بود . آن روز سگ با
گوسفندان نیامده بود .
چوپان کناره چشمه ی زیبای که در آن دشت بود نشسته و برای گوسفندان نی می زد .
یک گوسفند نر (قوچ) در بین آن ها بود که شاخ های پیچ در پیچ و تیزی داشت .

چوپان از خستگی خوابش برد ، قوچ و گوسفندان مشغول چریدن بودند .قوچ از دور گرگی
را دید که بسوی آن ها می آید. یواش به گوسفندان گفت : از چیزی که بهتون می گم نترسید .

گرگ نزدیک شد و قوچ بسوی او رفت و با شاخش به سر و کله ی گرگ زد . این بزن اون بزن .
گوسفندان با هم بسوی گرگ رفتند و تا می توانستند به گرگ زدند چوپان از سر و صدای
گوسفندان بیدار شد .
گرگ را که میان گوسفندان دید ترسید .
گفت : چی شده ؟ چه خبره ؟
گوسفندان برگشتند که گرگ را به چوپان نشان بدهند .
ولی گرگ از فرصت استفاده کرد پا نهاد به فرار و خیلی زود از آن جا دور شد .
چوپان که باورش نمی شد بلند شد و قوچ را نوازش کرد . کنار آن ها نشست و
برایشان نی زد .

اینجانب آموزگار کلاس اول دبستان کوثر وسرگروه آموزشی پایه ی اوّل شهرستان تنگستان (اهرم ) می باشم که دوست دارم اطلاعاتی را در این باره به اولیاء و همکاران به اشتراک بگذارم.