داستان قوچ قوی و فداکار

روزی ، روزگاری در یک دشت بزرگ و سرسبز یک چوپان مهربون گوسفندانش را به چرا برد .

چوپان داستان ما یک سگ با وفا هم داشت که نگهبان گوسفندان بود . آن روز سگ با

گوسفندان نیامده بود .

چوپان کناره چشمه ی زیبای که در آن دشت بود نشسته و برای گوسفندان نی می زد .     

یک گوسفند نر (قوچ) در بین آن ها بود که شاخ های پیچ در پیچ و تیزی داشت .


چوپان از خستگی خوابش برد ، قوچ و گوسفندان مشغول چریدن بودند .قوچ از دور گرگی

 را دید که بسوی آن ها می آید. یواش به گوسفندان گفت : از چیزی که بهتون می گم نترسید .


                                               

گرگ نزدیک شد و قوچ بسوی او رفت و با شاخش به سر و کله ی گرگ زد . این بزن اون بزن .

گوسفندان با هم بسوی گرگ رفتند و تا می توانستند به گرگ زدند چوپان از سر و صدای

گوسفندان بیدار شد .

گرگ را که میان گوسفندان دید ترسید .

گفت : چی شده ؟ چه خبره ؟

گوسفندان برگشتند که گرگ را به چوپان نشان بدهند .

ولی گرگ از فرصت استفاده کرد پا نهاد به فرار و خیلی زود از آن جا دور شد .

چوپان که باورش نمی شد بلند شد و قوچ را نوازش کرد . کنار آن ها نشست و  

 برایشان نی زد .